تبلیغات
علمی

علمی
بیایید برای دانستن و خودمان درس بخوانیم نه برای نمره و دیگران
نویسندگان
نظر سنجی
از کدام درس خوشتان می آید ؟











در ادامه.....................


فصل همدلی را توصیف کنید

در فصل همدلی و در هوای همدله ،‌ همه چیز همدلیانه می شود . دل ها همدلیانه می شود . جان ها همدلیانه می شود . دوستی ها همدلیانه می شود . آدم ها کلا همدلیانه می شوند .

در فصل همدلی ،‌ ما بر خلاف سایرین که به مسافرت های همدلیانه می روند ، به مسافرت همدلیانه نمی رویم . خانه خودمان مگر چه اش است ؟ هوای همدله در همه جا جریان دارد الحمدلله . از جمله در خانهء خودمان .

پس می نشینیم همین جا و از همین پنجره ها به همدلی نگاه می کنیم و از هوای همدله تنفس می نماییم و البته مواظب هستیم که به حناق ( مرض همدله ) که شرحش را در انشای اولی مان داده بودیم مبتلا نگردیم .

یادمان می آید که فامیل مان که همدله نام دارد کم مانده بود از مرض همدله جان به جان آفرین تسلیم بنماید که البته همانطور که شرحش در انشای قبلی مان رفته می باشد به توسط پزشکان حاذقی که به مانند ما به مسافرت های همدلیانه نرفته بودند همدله از مرض همدله نجات یافت .

در فصل همدلی خیلی وقت ها ما حوصله مان سر می رود . هی هر سال همدلی هر سال همدلی ... آخر همدلی یک بار همدلی دو بار ... چقدر هی همدلی ؟؟

در چند روز اول همدلی که نوروز ( اسم مرد ) می باشد هم اوضاع به همین منوال است . هی نوروز مبارک . نوروز پیروز . البته چون نوروز اسم مرد می باشد اشکالی ندارد که هی تکرار بشود . اما بهتر است که نام دیگر همدلی که نام زن می باشد را زیاد تکرار نکنیم . شما مگر خودتان خواهر مادر ندارید ؟؟؟؟

هوای همدلی گاهی سرد است گاهی گرم . گاهی برف می آید گاهی باران و گاهی هیچ چیز نمی آید . گاهی آفتاب می شود گاهی ابر و گاهی هیچ چیز نمی شود . البته گاهی در همدلی طوفان هم می شود . گاهی همینطوری که برف می بارد آفتاب می شود . گاهی همینطوری که خورشید می تابد ،‌ ابر می شود . گاهی همه چیز با هم قاطی می شود . آدم نمی فهمد الان واقعا چه چیز است . ابر است ؟ آفتاب است ؟ طوفان است ؟ باد است ؟ نسیم است ؟

همدلی فصل عجیبی است . به خصوص که اسم خودش اسم زن است و اسم چند روز اولش اسم مرد . ما که هر چه به مغزمان فشار می آوریم ، قادر به درک این تناقض فلسفی نمی گردیم .

در آخر ،‌ فرارسیدن فصل همدلی را به شما تبریک می گوییم . در صورت ابتلا به مرض همدله ،‌ با پزشکان حاذقی که به مانند ما به مسافرت های همدلیانه نرفته اند تماس حاصل بنمایید . از خوردن زیاده از حد میوه های همدله هم خودداری بفرمایید که زبانمان لال به بیرون روی همدله دچار نگردید . چون خیلی از پزشکان حاذقی که متخصص بیرون روی های خاص همدله هستند ، برخلاف ما در فصل همدلی به مسافرت های همدلیانه می روند و بنابراین و در نتیجه اگر به مرض بیرون روی همدله دچار بگردید دیگر واویلا .

تا همدلی آتی شما را به خداوند منان می سپرم . شاد و پیروز و همدلیانه باشید .


زمستان...

به نام خدااا! موضوع انشا : فصل زمستان! من در ابتدای این انشا باید از آقا معلم خودم ممنون باشم که بار دیگر به من اجازه دادند که انشایی بنویسم و بخوانم ، من نمی دانم چرا آقا معلم چند وقتی است که همه اش در زنگ انشا کلاس تقویتی ریاضی تشکیل می دهد و ما را از نوشتن انشا محروم می کند ! خب شاید دلیل آن هم این باشد که "وختی" بزرگ شدیم سر و کار ما بیشتر با جمع و تفریق و حساب و کتاب است تا با درس شیرین انشا و من از این بابت بسیار ناراحت هستم ! در مورد فصل زمستان خیلی می شود انشا نوشت ، مثلا در همین فصل است که انسان در خانه ی خود بخاری روشن می کند و لباس گرم می پوشد ، در فصل زمستان تفریحات خیلی خوبی برای ما بچه های ابتدایی وجود دارد مخصوصا اینکه علاوه بر خوردن تمر و لواشک می توانیم باقالی هم از آقای گاریچی بخریم و با آبغوره و آبلیمو و فلفل بخوریم ! گاهی هم در هنگام برف آمدن و برگشتن از مدرسه که دستانمان یخ کرده اند آن ها را دور کاسه ی باقالی داغ می گیریم تا گرم شوند ! علاوه بر باقالی ، خوردن لبو و شلغم در برگ کاهی کتاب های ابتدایی و باز هم از دست آقای گاریچی حال خودش را می دهد و به جرات می توان گفت با هیچ چیز در زمستان قابل عوض کردن نیست! مادر من خیال می کند که پسرش هیچ وقت از آقای باقالی فروش باقالی نخریده است او فکر می کند که ظرف های باقالی و قاشق های استیل آن با چرخاندن در آب گرم تمیز نمی شود و دهنی است و باعث مریض شدن و مسموم شدن ما می شود در صورتی که من مطمئنم اگر یکبار باقالی را در همان ظرف ها و کنار گاری دستی بخورد مشتری می شود! در فصل زمستان تنها چیزی که من را خیلی ناراحت می کند خطر سرماخوردن آدم است که تهدید جدی برای بیرون رفتن ما و خرید لواشک و تمر و ... محسوب می شود! علاوه بر آن مادرمان همه اش به ما لیمو شیرین و تخم مرغ عسلی می دهد که خیلی بد است! وقتی ما سرما می خوریم شبها بینی مان دچار گرفتگی و خور خور می شود که باعث می شود درست نخوابیم و نگذاریم بابایمان هم بخوابد! به همین دلیل ممکن است بابایمان با زبان خوش و گاهی مامانمان با زبان کتک ما را به دکتر ببرند و برایمان آمپول بزنند! به جرات می توانم بگویم که این خطر یکی از دلایل اصلی بچه های ابتدایی برای ترجیه تابستان بر زمستان و بلکه نفرت از زمستان است! آخر یک بچه ی ابتدایی چه گناهی کرده است که تا به آقای دکتر می گوید من از آمپول خوشم نمی آید آقای دکتر قرص جوشان را از نسخه خط می زند و به جای آن یک آمپول یک میلیون و دویست می نویسد؟! یک لذت دیگر زمستان شب چله است! در شب چله می شود تا خرخره آجیل و پرتقال و هندوانه و شیرینی خورد و تا صبح از دل درد ملایمی که به دلیل پرخوری است لذت برد! یکی دیگر از خوبی های زمستان برف بازی و آدم برفی درست کردن است ، گاهی نیز می توانیم از بین کوه برف ها تونل درست کنیم و کلی بازی کنیم ! برای مثال در یقه ی بچه هایی که مامانی هستند گلوله ی برفی بیندازیم و با ضربه ی مشت در لباسشان بترکانیم تا قیافه شان خنده دار بشود و بالا و پایین بپرند و ما یک دل سیر به آنها بخندیم و تفریح کنیم! یکی دیگر از این تفریحات سالم سر خوردن بر روی یخ ها و هل دادن بچه ها روی آنهاست ! قیافه ی بچه ها هنگام افتادن بسیار با مزه است و امتحان کردن آن را به دوستان خودم پیشنهاد می کنم! در اینجا چون گاز خانه مان قطع شده و کله و گوشهایم یخ کرده است نمی توانم چیز بیشتری بنویسم! قبلا به خاطر نمره ی بیست داغ آقا معلم که باعث می شود سرمای زمستان را احساس نکنم از ایشان تشکر می کنم! این بود انشای من!

یا علی...

 


 

توصیف فصل زیبای تابستان

فصل تعطیلیِ دبیرستان

فصلِ گرما و فصل تابستان

فصلِ دفتر ورق ورق کردن

فصل وارفتن و عرق کردن

فصل رفتن به سوی دریاچه

فصل خاراندن پَر و پاچه

فصل کشک و خیار و فصل تمشک

فصلِ فالوده ،فصل آب زرشک

فصل تفریح و گردش حَضَرات

در عوض،ما و غوطه در حَشَرات

بس که گرمای خانه،دارد دَم

آب پَز می شود بنی آدم

همه پُختند،لاغَرا،چاقا

کولر و پنکه هم که...ای آقا

من که از نقشه پاک خواهم شد

توی گرما،هلاک خواهم شد

گرمیِ بی تعهّدی شده ها

ای چه گرمایِ بی خودی شده ها

(وای اگر تنگِ همچه اوقاتی

بود گرمای انتخاباتی!)

بس که گرمای مُدهِش آمده است

کلّ اجزای ما کِش آمده است!

 


اگر موضوع انشای شما فصل بهار بود چه می نوشتید ؟

انشای یک سیزده ساله در مورد فصل بهار :

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکراندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است وچون بر می آید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت است و شکر هریک واجب پس سپاس خدای را که انسان را آفرید و او را اشرف مخلوقات قرار داد تا با تفکر در آفریده های متعددش در هر فصلی مانند فصل بهار در زمره ی اعلی علیین قرار گیرد .

فصل بهار ٬ فصل نو شدن ٬ تازه شدن ٬ دیگری شدن و به خود آمدن .

فصل پاک کردن دل یا خانه تکانی دل از کینه وپلیدی و زشتی .

ما باید همراه با خانه تکانی خانه های دنیایی خود ٬دل خود را نیز تکانی بدهیم تا همه ی پلیدی ها از دلمان رانده شود که خانه ی زیبایی در آخرت داشته باشیم .

فصل بهار مانند جارویی است که همراه اینکه هر برگ زردی را از روی خیابان ها ٬ کوچه ها و پس کوچه ها جمع می کند دل انسان ها را نیزاززشتی ها و پلیدی ها پاک میکند .

من فصل های دیگر را دوست دارم اما فصل بهار فصل دیگری است و من معتقدم که این فصل ٬ فصل خود سازی است . فصلی که خورشید زیبا و خوب می تابد تا به گل ها و شکوفه های تازه روییده آسیبی وارد نسازد ٬ فصلی که در آن انسان خوب بودن را از شکوفه های سفید و بدون هیچ سیاهی فرا می گیرد .

آری

فصل بهار فصل بیدار شدن درختان است و ما باید همراه اینکه درختان بیدار می شوند ٬ بیدار شویم ٬تازه شویم و خود را بسازیم .

هنگامی که در فصل بهار در خیابان ها قدم میزنم فکر می کنم که درختان بچه های کلاس سوم اند که چادر سفید بر سر کرده اند و شاخه های بلند خود را به سوی آسمان مانند دستی دراز کرده اند و خدا را به خاطر این همه نعمت و لطف شکر می گویند .

هنگامی که این صحنه ها را می بینم به درختان حسودی ام میشود که خوشا به حالشان چون هر سال با شروع سال قول وفاداری به خدا و خود می دهند که تا وقتی زنده اند به سوی خدا دست دراز کنند و از او بخواهند ٬ بخواهند که نوشوند اما آیا ما انسان ها با شروع این فصل این کار را می کنیم ٬ما که اشرف مخلوقات هستیم ٬ از همه داناتر هستیم این کار را می کنیم ؟


توصیف باران

صدای زوزه ی باد به گوش می رسد.انگار که لشکری از قطره های آب در حال رسیدن هستند.ابر های سیاه از دور نمایان می شوند .وکم کم آسمان شهر را در بر می گیرند نور آفتاب در سیاهی ابر ها غرق می شود و تاریکی بر شهر سایه می افکند ،شهر در سکوت فرو می رودو انگار که کسی گذر زمان را متوقف کرده است و ناگهان ،صدای رعد و برق سکوت را در هم می شکند و اولین قطره های باران با زمین خشک و نژند بر خورد می کنند و زمین هایی که هفته ها در پی قطره ای آب هلاک شده بودند اکنون به آرزویشان رسیده اند ،انگار که آن پلیدی و تاریکی ابر ها از جا کنده شده و بر جای آن زندگی ،نشاط و طراوت نشسته است بوی باران همه جا را در عطر خود غرق می کند و صدای شر شر آب آهنگ دلنوازی را در گوش های من می نوازد و وجود من را در مفاهیم خویش غرق می کند.باران کم کم رو به کاستی می رود و ابر های سیاه در حال گریزند پرتو های خورشید تاریکی را در هم شکسته و اولین کورسوهای نور بر سطح زمین می تابد و رنگ آسمان کم کم واضح می شود و دیگر خبری از رنگ سیاه در آسمان نیست و رنگ نیل گون دلنوازی در آسمان پدیدار می شود.

آری این است آن نعمت بزرگ الهی که مفهوم و معنی زندگی را باری دیگر بر تمامی جهانیان گوش زد کند.


. موضوع:توصیف دریای طوفانی

ساعت دیگه حدوداَ دوازده شده بود،برای همین زود مسواک زده وخوابیدم. صبح که بلند شدم خودم را در نزدیکی دریا دیدم از مادرم پرسیدم چه شد که سر از این جا درآوردیم؟!مادرم گفت ماشبانه ازخانه به انجا آمدیم.هوا خیلی آرام و لطیف بود.با خودم تصمیم گرفتم که برم تو آب ولی هنگامی که شیرجه زدم با سر ذرفتم تو سنگ چون مادرم پامو گرفته بود ومی گفت اول صبحانه بعد آب تنی!با ناامیدی مشغول خوردن صبحانه شدم و بلافاصله لباسم را عوض کردم و توی آب پریدم.هواخیلی خیلی گرم بود ومنم خیلی ی ی ی خوش حال بودم.رفته رفته مردم بیشتری به دریا می آمدند.به طوری که نزدیکی های ظهر مردم کل ساحل را پر کرده بودند.من پس از آب تنی رفتم ناهار بخورم پس از صرف ناهار دوباره به آب تنی مشغول شدم ولی پس از مدت کمی به جایی که خانواده ام بود رفتم ولی به جای خانواده ام،خانواده ی دیگر نشسته بود.باخودم گفتم بهتر است ناراحت نباشم حتما آن ها برای خرید کمی آن طرف تر رفته اند . منم بهتر است همین جا مانده و به آب تنی مشغول شوم.

وقتی دوباره به درون آب رفتم،باد شدیدی شرو ع به وزیدن کرد.ابرهای سیاه آسمان را فرا گرتند.من نمی دانم چرا هوا یکهو تاریک شد.موج ها هم دیگر آرام نبودندوبه طور وحشت ناک به ساحل حمله ور مشدند ودر هربار مردم زیادی را بخود می بردند.در این وضع بازهم خبری از خانواده ام نبود.همه ی مردم برای نجات جانشان به طرف ساحل فرار میکردند.درهمین وضع زلزله ای به قدرت نود ریشتر رخ داد بههمین دلیل مردم برای نماندن زیر آوار به طرف دریا گریختند.در این میان عده ای از مردم در قسمت های باز شده ی زمین می افتادند.مردم دیگر چارهای جز مردن نداشتند که موجی خیلی خیلی خیلی بلند یا همان صنامی به ساحل حمله ورشد مردم خواستند فرار کنند ام در این هنگام زلزله ای به قدرت هزار ریشتر زمین را لرزاند.دیگر این آخر کاربود،بعضی ها یادگاری می نشتند بعضی ها به عزیزانشان پیامک می فرستادند وبعضی ها داشتند قبرشان را می کندند تا وقتی مردند جسد شان گم نشود!هنگامی که موج به ساخل رسید همه ی مردم به زیر آب رفتند.جای تعجب بود که موجی به این عظیمی حیوانات دریایی را به ساحل نیاورد برای مثال یک نهنگ در بالای درخت،یک کوسه درسقف مغازه ویک ستاره ی دریایی درداخل دهان من بود.پس از مدت کمی منم احساس خفگی کردم و نمی توانستم نفس بکشم به همین دلیل شروع کرم به شمارش ثانیه های آخر،ده،نه،هشت،هفت،شش،پنج، چهارسه،دو،دلم نمی آمد این شماره را بگویم ولی چون چه می گفتم،چه نمی گفتم می مردم گفتم یک و... شترق این ضربه ی پدرم بود مرا ازخواب بیدار کرد.

 

 




برچسب ها: جزوه، سوالات امتحانی،
[ دوشنبه سی ام اردیبهشتماه سال 1392 ] [ ساعت 19 و 35 دقیقه و 03 ثانیه ] [ محمد عابدلو ]
درباره وبلاگ

با سلام
به وبلاگ علمی خوش آمدید
اظلاعات شخصی:
محمد عابدلو
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :